محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
81
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
شبنم باشد . افشنه - به فتح اول و ثالث و نون و سكون ثانى نام دهى است از دههاى بخارا گويند ولادت شيخ ابو على آنجا شده . افشون - بر وزن افسون چيزى باشد مانند پنجهء دست و دسته نيز دارد كه دهقانان بدان غله كوفته شده را بر باد دهند تا كاه از آن جدا شود . افشه - بر وزن كفچه به معنى بلغور باشد و آن غلهايست كه در آسيا خرد كنند و بشكنند چنان كه آرد نشود . افشين - بر وزن تسكين نام شخصى بوده كريم و صاحب همت مانند حاتم و معن . افعى زردفام - كنايه از قلم واسطى است . افعى قربان - كنايه از كمان تيراندازى است . افعى كاه ربا پيكر - كنايه از شعله آتش باشد . افعى مرجان عصب - به معنى افعى كاهربا پيكر است كه شعله آتش باشد . افغان - با غين نقطهدار بر وزن مستان به معنى فرياد و زارى باشد و نام قبيلهايست مشهور و معروف و جمعش افاغنه است بر وزن فراعنه به طريق جمع عربى و همچنين هيتال را نيز هياتله آمده است . افگار - با كاف فارسى بر وزن افسار جراحت پشت چاروا را گويند كه به سبب سوارى بسيار و گرانى بار شده باشد و به معنى زمينگير و به جا مانده و آزرده هم آمده است . افگانه - با كاف فارسى بر وزن افسانه بچهء نارسيده را گويند كه از شكم انسان و حيوان ديگر بيفتد . افگنده سم - كنايه از عجز و زارى بسيار باشد . افلاطن - به ضم طاى حطى مخفف و معرب افلاطون است و او حكيمى بوده مشهور و معروف در زمان سكندر و استاد ارسطو است و ساز ارغنون مخترع اوست . افلاكيان - به كسر كاف كنايه از ثوابت و سياران است و طايفهاى باشند از بىدينان و بدمذهبان . افنديدن - بر وزن پسنديدن جنگ و خصومت كردن باشد . افيلون - با لام بر وزن شبيخون درمنهء كوهى را گويند اگر خاكستر آن را با روغن بادام بر موضع ريش بمالند موى بر آورد و آن را به عربى شيخ خوانند . افيون - معروف است كه ترياك باشد و به عربى لبن الخشخاش گويند اگر قدرى از آن به خود بگيرند زحير را سود دهد و كنايه از سياه باشد . افيونى چيزى شدن - كنايه از عادت كردن به چيزى باشد كه بر ترك آن قادر نباشد . اقارون - با راى قرشت بر وزن افلاطون لغتى است يونانى و بعضى گويند رومى است و آن دوائى باشد كه به فارسى اگر و به عربى عود الوج خوانند و سطبر و گرهدار و سفيد مىباشد قوت باه دهد . اقاقيا - به كسر قاف و تحتانى به الف كشيده عصاره خاريست كه پوست را بدان دباغت كنند و آن صلب و سياهرنگ مىباشد و بعضى گويند صمغ خار مغيلان است اگر به خود برگيرند قطع خون رفتن كند . اقتنالوقى - به فتح اول و سكون ثانى و كسر فوقانى و نون به الف كشيده و لام به واو و قاف به يا رسيده لغتى است يونانى و معنى آن در عربى شوكة البيضاست و آن را به فارسى بادآور گويند و آن را بوته خارى باشد سفيد . اقجنوش - با جيم و نون بر وزن نمدپوش ريم آهن باشد و آن را به عربى خبث الحديد خوانند . اقحوان - به فتح اول و حاى حطى بر وزن ارغوان معرب اكحوان است كه شكوفهء ريحان و بابونه باشد گويند اگر آب آن را بگيرند و بر خصيه و آلت مردى طلا كنند نهايت قوت مجامعت دهد و آن را به عربى احداق المرضى و خبز الغراب خوانند و در موصل شجرة الكافور و در شيراز بابونهء گاو گويند و به ضم اول و ثالث هم به نظر آمده است . اقريطس - به فتح اول و سكون ثانى و راى بىنقطه به تحتانى رسيده و ضم طا و سكون بىنقطه نام جزيرهايست از جزاير يونان . اقسوس - بر وزن افسوس به يونانى دانهايست مانند زرشك و چون او را بشكنند چيزى چسبنده و لزج از درون آن برآيد بازرنيخ بر ناخن تباه شده نهند بروياند و جميع ورمها و آماسها را نافع بود و مويزج عسلى همان است .